تبليغاتX
پرواز عشق


پرواز عشق

روزمرگی ها

آرام چشمانش را که باران خیسش کرده بود ...باز کرد ..و پالتوی قدیمی را تکانی داد.......نگاهش به آستانه بینهایت ها رفت ....و نور خورشید.......حالا تند تر می رفت ...زمان کم بود و راه.....

حس زیبایی بود ...تنها .....شاد ....و امیدورار

|یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390| 15:4|مجتبی|

آرام کنار تخته سنگی نشست....و دستانش لمس کردند هم را....و چشمانش گرم ..و افکارش غرق درتبسم و یا....شاید........

سرمای عجیبی رخنه کرده بود در تار و پودش و........حسی که او را به سالها پیش میکشاند.....و ضربان قلبش....حالا به اندازه تمام عمرش می تپید.......

و چه سخت بود اولین جایی که ببینی کسی را که.......و حالا همان جا بنشینی.....و بغل کند غم با دستانش تمام زانوی تو را .......و امید ...اصلا انگار که  مدت هاست خبری از او نیست...

و حالا سنگی.....قبری.........و او که برایش می نوشت ....که بی تو.......نمی توان ....

و حالا ...غریبها.....دیگر نمی گردند ....می آیند و در کنار هم .......نوشته ای را......و ۲ نفس که حالا بی نفس شده اند را می نگرند

|شنبه بیست و ششم آذر 1390| 11:40|مجتبی|

صدایی عجیب در بی کرانه اش نجوا میکرد و قلبش .....بیشتر از همیشه به شماره افتاده بود...

رگ های هستیش با سازی بی بدیل می نواختند........... و دستانش که رو به سردی می رفت...

و ضربانی که حالا فرصتی برای آرامش پیدا کرده بود........و خاکی که سرد بود ....و حسی که دیگر نبود

|چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390| 8:45|مجتبی|

آن روز  زیر برف پاییزی سوزش باد قطره ای عشق را از چشمانم چکاند و امتداد آن  رو به دریایی باز شد که بیکرانه اش تسنیم با هم بودنمان را فریاد میکرد..... چه زیبا بودن یاد آوری اولین باری که گرمای چشمانت در نگاهم خیره شد و من هنوز غرق در بارانم .......
|سه شنبه بیست و دوم آذر 1390| 15:2|مجتبی|

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی                عهد  نابستن به از آن  که  ببندی و  نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم                با ید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

صبح زیباای است و من با یک دنیا تجربه.........به امتداد راهی می اندیشم که از پایانش هیچ نمی دانم 

|سه شنبه بیست و دوم آذر 1390| 8:50|مجتبی|