پرواز عشق
روزمرگی ها
حس زیبایی بود ...تنها .....شاد ....و امیدورار سرمای عجیبی رخنه کرده بود در تار و پودش و........حسی که او را به سالها پیش میکشاند.....و ضربان قلبش....حالا به اندازه تمام عمرش می تپید....... و چه سخت بود اولین جایی که ببینی کسی را که.......و حالا همان جا بنشینی.....و بغل کند غم با دستانش تمام زانوی تو را .......و امید ...اصلا انگار که مدت هاست خبری از او نیست... و حالا سنگی.....قبری.........و او که برایش می نوشت ....که بی تو.......نمی توان .... و حالا ...غریبها.....دیگر نمی گردند ....می آیند و در کنار هم .......نوشته ای را......و ۲ نفس که حالا بی نفس شده اند را می نگرند رگ های هستیش با سازی بی بدیل می نواختند........... و دستانش که رو به سردی می رفت... و ضربانی که حالا فرصتی برای آرامش پیدا کرده بود........و خاکی که سرد بود ....و حسی که دیگر نبود


